And You And I...

Wednesday, December 31, 2008

After about 2 years, on 2009 New Year's eve...

One eye goes laughing,
One eye goes crying
Through the trials and trying of one life
One hand is tied,
One step gets behind
In one breath were dying

Ive been waiting for the sun to come up
Waiting for the showers to stop
Waiting for the penny to drop
One time
And Ive been standing in a cloud of plans
Standing on the shifting sands
Hoping for an open hand
One time

- One Time by King Crimson on THRAK(1995)

Sunday, February 25, 2007

چشم، چشم را نمی بیند
مه گرفته انگار
کشتزار سرد امسال

آرام رشد کرده
خشکیده، مرگ زده
سایه ی آفتاب آبادی دیروز را

این جا کسی چشم نمی بیند
چشم، چشم را نمی بیند

کرم
آرام آرام
خرت خرت
مغز می جود

می بلعد و
دفع می کند و
مغز می شود

می سوزد
خاک، سر می شود
کنار آتش
خوابیده، بی سر می شود

خواسته ای اما
نیست این زمانه
درک، سوختن ما

این جا کسی چشم نمی بیند
چشم، چشم را نمی بیند

کرم
آرام آرام
خرت خرت
چشم می جود

می بلعد و
دفع می کند و
می بلعد و
می بلعد و
...

Sunday, February 11, 2007

آینه ها
تکه تکه
کوچک نشان دادند مرا

مادرم گفت
آینه شکستن شوم است
وآینه ها تکه تکه
مرا دیدند
که از رود گذشتم
دریا و کوه
جنگل و بیابان
ناگهان

صحرا
تن ها
بودند
و تنها
نبودند

مادرم
قرآن می خواند
صدایی از نور می آید
رحل رحل و
سنگ سنگ و
آب آب و
آفتاب

Thursday, February 01, 2007

زنده بودنت سوالی است
باید
میان انبوه انبوه مژه های سرخگون
از دخترک هفت ساله ی فال فروش پرسید

این لحظه چند؟

Sunday, January 14, 2007

آدم
خاک
شاید سومی
نیمه ی مغز گمشده ی خواهر من باشد

Tuesday, January 02, 2007

خط ها را تنها نگذار
شاید یکی میله
در کنار تو باز شود

اشک فراری باد
دوباره
یادت کرده است
و قناری
شاهد خود را از دور
صدا می کند

شاید شناسنامه ی تو
صفحه ی سومی داشته باشد
شاید اصلا سایه ای از اطلسی ها
بر سر تو
باریده باشد

امروز خط آخر می نویسم
شاید
فردا خط اول
تنها نبسته باشد

Saturday, December 23, 2006

بهترین روز بودی
میان روزهای آفتابی
که خاکشان را به سینه می زنند
شاید خشک شاخه ای
از طلوع خود بیابند

بهترین قاب بودی
میان قابهای دیوار
کج و راست
نگاههایی مظلوم
عمرهایی گذشته از یاد

بهترین رویای من بودی
سر صبح
کنار گلدسته ی مسجد خاک خورده ی زمین
صدا می کرد
بنوازید آهنگ سالهای دور مادرمان را

کاش نمی گفتم،

شاید از سقف آویزانم کنند
پارچه ای بپیچند و
مرا کفن صدا کنند

شاید زنجیرم کنند
بند سوم، خط چهارم
کنار صفحه ی هفتم
سر فصل بی جان نوازش

کاش نمی گفتم تمام روزها
نغمه ی بی جان سال ها
می شنیدم
خاک می شدم
می نشستم بر در و دیوار
روی سفره ی هفت سین امسال

خاطره می گذشت
می خندید و می گفت
امسال
حسرت
سهم بار کفن تو
باز زیاد خواهد شد